تبليغاتX
باران






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



رهایی

تا حالا رها شدی؟؟؟

رهایی رو حس کردی؟؟؟

چشاتو ببند!!!

به هیچ چیز فکر نکن!!!

فقط خودت...

خدای خودت...

 

تو دیگه آزادی


نويسنده: باران مورخ: دوشنبه سوم خرداد 1389 در ساعت: 22:3
|+|



تولدت مبارک

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد

برای خاک گور من گل و شکوفه می خرد

کمی بزرگ می شوم

تنم جوانه می کند

فقط دلم یواشکی

تو را بهانه می کند

اگر چه با سرود وشعر

دلم پر از چکاوک است

خودت بگو بدون تو

تولدم مبارک است؟؟؟


نويسنده: باران مورخ: پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389 در ساعت: 18:6
|+|



نگاه کردم...

نگاه کرد...

نه...

دیگر دوستش ندارم...

دیگر عاشق نیستم...

پس چرا تا دیدمش قلبم از سینه جدا شد؟؟؟

چرا؟؟؟


نويسنده: باران مورخ: سه شنبه پانزدهم دی 1388 در ساعت: 17:52
|+|



تمام

...همه چیز تمام شد...

فراموش می کنم...

راحت تر از آنچه فکرش را کنی

فراموش می کنم

سادگی ام...

بچگی ام...

و نفهمی ام را

تو حتی لیاقت تبریک نداری

پست ترین فرد پست ترین لحظه های پست زندگی

فراموشت می کنم

تا دیگر فکر نکنی شاهزاده ای

تو هیچ نیستی

هیچ....


نويسنده: باران مورخ: جمعه بیست و نهم آبان 1388 در ساعت: 13:21
|+|



آتش

کاروان رفته بود و دیده ی من

همچنان خیره مانده بود به راه

خنده می زد به درد و رنجم،اشک

 شعله می زند به تار و پودم،آه

 رفته بودیّ و رفته بود از دست

عشق و امیّد زندگانی من

رفته بودیّ ومانده بود به جا

 شمع افسرده ی جوانی من

 شعله ی سینه سوز تنهایی

باز چنگال جان خراش گشود

 دل من در نهیب این آتش

تا رمق داشت دست و پا زده بود

 چه وداعی،چه درد جان کاهی

 چه سفر کردن غم انگیزی

نه نگاهی چنان که دل می خواست

 نه کلام محبت آمیزی

 گر در آنجا نمی شدم مدهوش

 دامنت را رها نمی کردم

و چه خوش بود،کاندر آن حالت

 تا ابد چشم وا نمی کردم

چون به هوش آمدم نبود کسی

 هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب

 هر طرف جلوه کرد در نظرم

برگ ریزان باغ و شباب

 وای بر من،نداد گریه مجال

 که زنم بوسه ای به رخسارت

 چه بگویم فشار غم نگذاشت

 که بگویم ، خدانگهدارت

کاروان رفته بود وپیکر من

 در سکوتی سیاه می لرزید

 روح من تازیانه ها می خورد

به گناهی که عشق می ورزید

 او سفر کرد و کس نمی داند

 من در این خاکدان چرا ماندم

 آتشی بعد کاروان ماند

من همان آتشم که جا ماندم!!


نويسنده: باران مورخ: پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 در ساعت: 20:15
|+|



رفت

آمد اما بی صدا خندید ورفت

لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت

آمد از خاک زمین اما چه زود

دامن از خاک زمین برچید و رفت

دیده از چشمان من پنهان نمود

از نگاهم رازها فهمید و رفت

گفتم این جا روزنی از عشق نیست

پیکرش از حرف من لرزید و رفت

گفتم از چشمت بیفشان قطره ای

ناگهان چون چشمه ای جوشید ورفت

گفتم  من را مبر از خاطرت

خاطراتش را به من بخشید و رفت!!!


نويسنده: باران مورخ: پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 در ساعت: 20:7
|+|



عاقبت می گذرم

من سفر خواهم کرد

کوله بارم همه غم

جاده ای نیست

که من را ببرد تا فردا

چه کنم؟با که بگویم که چه تنها شده ام

شب به لالایی مهتاب فرو خفته و تو

بی خبر دور شدی در نفس ثانیه ها

بی هدف در دل تاریکی افسونگر غم

می روم اشک فشان

منتظر تا که تو برگردی

از آن روزن دور

من سفر خواهم کرد

و تو هم می دانی

که شبی وحشت سنگین سکوت

به صدای من و تو می شکند

و من از این شب پر حادثه

این شهر سیاه

با دلی خسته وسرد

عاقبت می گذرم

عاقبت،روز،شبی یا سحری

من سفر خواهم کرد....

                                  مهلا شریف


نويسنده: باران مورخ: پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 در ساعت: 20:5
|+|



قصیده ی آبی،خاکستری،سیاه

من قامت بلند تو را در قصیده ای که

 بانقش قلب سنگ تو تصویر می کنم....

قصیده ی آبی،خاکستری،سیاه.....

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی توام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلوده شکن

گیسوی تو موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو،من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم!!!!

من هنوز از اثر عطر نفس های تو

سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من؛

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست!!

چشم من چشمه ی زائیده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود ونبود!

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری بی باران

پوشانده آسمان را یکسر!!!

ابر خاکستری بی باران دلگیر است!

سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت

افسوس!!!سخت دلگیرتر است!!!!!

شوق باز آمدن سوی تو هم هست

اما

 


نويسنده: باران مورخ: چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 در ساعت: 16:15
|+|



عجب صبری خدا دارد!!!

عجب صبری خدا دارد!!!

اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول

که ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

بر روی یکدگر ویرانه می کردم!!!!!

عجب صبری خدا دارد!!!

اگر من جای او بودم که در همسایه

صدها گرسنه  بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آ ن دم

بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!!!

اگر من جای او بودم که می دیدم

یکی عریان ولرزان،

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین وآسمان را واژگون،مستانه می کردم!!!

عجب صبری خدا دارد!!!

اگر من جای او بودم نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار از این بیدادگرها

تیز کرده پاره پاره در کف زاهد نمایان

سجده ی صد دانه می کردم!!!

عجب صبری خدا دارد!!!

اگر من جای او بودم برای خاطر تنها

یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را

کو به کو آواره و دیوانه می کردم!!!

عجب صبری خدا دارد!!!

اگر من جای او بودم بگرد شمع سوزان

دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم!!!

عجب صبری خدا دارد!!!

اگر من جای او بودم به عرش کبریایی

با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نا به جایی

ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را وارانه بی صبرانه می کردم!!!

عجب صبری خدا دارد!!!

چرا من جای او باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته

و تاب تماشای زشتیکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من به جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازی با جاهل و فرزانه می کردم؟؟؟

 

عجب صبری خدا دارد!!!!!!!!!


نويسنده: باران مورخ: چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 در ساعت: 0:16
|+|



چه زود دیر می شود....

 

حرفهای ما هنوز ناتمام..........

تا نگاه می کنی،

وقت رفتن است

بازهم همان حکایت همیشگی!!!!!!!!!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...................

ای دریغ و حسرت همیشگی!!!!!!

ناگهان

چقدر زود دیر می شود!!!!!!!!!!!!

 


نويسنده: باران مورخ: چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 در ساعت: 0:15
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar 20 & Best-Music-Cod